بخش ۶۷ - سعدون مجنون
خ خواجه عبدالله انصاری
0
Altın Yaprak
دیدم در چهار طاقی ازان گور نشسته دست بر زانوی خود می زد و با خود چیزی می گفت فرا شدم سلام کردم سعدون گفت و علیکم السلام عطا و من کشف عنک الغطا پس گفت عطا آن چه قوم اند نفخ فی الصور ام بعثر ما فی القبور گفتم باستسقا آمده اند تنگی افتاده است گفت تو با ایشان آمده گفتم آری گفت بقلب سماوی ام بقلب خاوی گفت خواهی که من آن ترا بخواهم تا باز گردید گفتم خواهم چرا نخواهم گفت خداوندا بآن راز دو شینه من بر تو باران در استاد و گفت عطا تا تربند مرو که تا نتربند نباید شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş