شمارهٔ ۱۹۶
خ خواجه عبدالله انصاری
0
Altın Yaprak
الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومی را بشراب انس مست کردی قومی را به دریای دهشت غرق کردی ندا از نزدیک شنوانیدی ونشان از دور دادی رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردانرا در وادی دهشت گم کردی و ایشانرا در بیتابی و بی توانی سرگردان کردی داور آن داد خواهان تویی و داد ده آن فریاد کنان تویی و دیت آن کشتگان تویی دستگیر آن غرق شده گان تویی و دلیل آن گم شدگان تویی تا آن گم شده کی به راه آید و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بیاسایند واین قصه نهانی را کی جواب آید و شب انتظار آنانرا کی بامداد آید
یار از غم من خبر ندارد گویی
یا خواب به من گذر ندارد گویی
تاریک تر است هر زمانی شب من
یارب شب من سحر ندارد گویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş