شمارهٔ ۲۲۳
خ خواجه عبدالله انصاری
0
Altın Yaprak
الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم روز بروز بر زیانم چون منی چون بود چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم چون من کیست که آنروز به ببینم ور به بینم فدایی آنم الهی چون یتیم بی پدر گریانم درمانده در دست خصمانم خسته گناهم و از خویشتن برتاوانم خراب عمر و مفلس روزگار من آنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş