ز آبنوس دری اندر او فراشته بود به جای آهن سیمین همه بش و مسمار
دلیری که ترسد ز پیکار شیر زن زاج خوانش مخوانش دلیر
در نکوهیدن کسان دارد صد زبان و به عیب خویش اخرس
رو ز کجی های درون صاف باش راست گرای ره انصاف باش
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف مه و خور است همانا به باغ در صراف
نباشد بس عجب از بختم ار عود شود در دست من مانند خنجک
عید شد دیگر که آن دلدار شنگ بهر کشتن جامه ها پوشد زرنگ
در پژوهیدن اسرار علوم شوی از کاهلی آخر محروم
ببینیش اگر گاه رز کاشتن نبینی ز دولت دگر کاشتن
بسا کسا که ندیم حریره و بره است و بس کس است که سیری نیابد از ملکی
صفرای مرا سود ندارد نلکا درد سر من کجا نشاند علکا سوگند خورم به هر چه دارم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا
لب عقیقینش بوس و می عقیقین نوش
انگشت را ز خون دل من زند خضاب کفی کزو بلای تن و جان هر کس است عناب و سیم اگر نبودمان روا بود عناب بر سبیکه سیمین او بس است
چون بر آهنجیدن تیغش بدید در تن شیر ژیان شد زهره آب
هشیار و دلیر و سخت کوش است پرخاش خر است و جان فروش است
15 / 20 gösteriliyor