در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش مرد نابینا ببیند بازیابد راه را طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم تو را دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را…
هر کسی محراب کرده ست آفتاب و سنگ و چوب من کنون محراب کردم آن نگارین روی را
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا باشد گه وصال ببینند روی دوست تو نیز در میانه ایشان ببینیا
آتش نمرود هرگز پور آزر را نسوخت پور آزر پیش ازین آتش چو خاکستر شده است تا بدین آتش نسوزی تو یقین صافی نه ای خواه گو دیوانه خوانی خواه گویی بیهده است…
امروز به هر حالی بغداد بخاراست کجا میر خراسان ست پیروزی آن جاست
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود تا می خورم امروز که وقت طرب ماست
می هست و درم هست و بت لاله رخان هست غم نیست و گر هست نصیب دل اعداست
هر آن دلی که تو را سیدی بدان نظرست خطر گرفت اگر چه حقیر و بی خطرست
اگر چه خرد یکی شاخک گیاه بود که تو بدو نگری زادسرو غاتفرست
هر آن دلی که نهفته ست زیر هفت زمین که تو بدو نگری همتش ز عرش برست
چون نیست شدی هست ببودی صنما چون خاک شدی پاک شدی لاجرما وای ای مردم داد ز عالم برخاست جرم او کند و عذر مرا باید خواست…
مرد باید که جگر سوخته چندان بودا نه همانا که چنین مرد فراوان بودا
صاحب خبران دارم آن جا که تو هستی یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست زنار نابریده و ایمانت آرزوست در هیچ وقت خدمت مردی نکرده ای وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست
رنج مردم ز پیشی و بیشی ست راحت و ایمنی ز درویشی ست برگزین زین جهان یکی و بس گرت با دانش و خرد خویشی ست
15 / 786 gösteriliyor