ایا من جرت من حد مقوله العضب عیون کماء الخضر عن مرسف عذب و تلعب بالاقلام کفک و الندی کلعب الصبافی الروض بالغصن الرطب…
سحرگاه چون اختر اورمزد برون آمد از شبروی همچو دزد خور افتاد چون عابدی زرد چهر پی سجده در خانقاه سپهر…
چه نشتی که رانیا زن خیننه ایواره مچاپن کور سیننه خنقای دامن میشه تل خاک تواته گرفتن به قصد هلاک…
نشستی بایوان ونازی ببخت ندانی که وارون شدت تخت و بخت تویی خفته اکنون بچرم پلنک ندانی که بر سینه ات خورده سنگ…
چه بانو نیوشید پیغام او درافتاد لرزه بر اندام او بغرید همچو یکی ماده شیر نظر کرد در روی او خیر خیر…
محمد بدو گفت مخروش هیچ که دشمن نیارد در اینجا بسیج من آنم که خود آزمودی مرا شناسیده زین پیش بودی مرا…
چو بشنید بانو چنین داستان بدو گفت احسنت ایا پهلوان که گشته است گیتی به ما ترشرو ببرد است دندان بخونمان فرو…
در این کار بودند کارآگهان که ناگاه جاسوسی آمد نهان فرود آمد آنجا به مانند پیک بگفتا که خانم سلام علیکم…
رسیدند گردان خونخوار یل نشان شد تنت پیش تیر اجل کنون حکم و مأمور سلطان رسید فراوان سپاه از فراهان رسید…
چو بانو شنید این حکایت تمام تو گفتی نشاندند زهرش بکام چنین گفت با پهلوانان خویش مدارید اندیشه از جان خویش…
پس آنگه در ایوان خود بنگریست برآورد آهی و از جان گریست ندانستم ای خانه ویران شوی ابا خاک تاریک یکسان شوی…
سراینده داستان نوی رقم زد بر این صفحه بانوی که دانند مردان این کهنه دز زنان را نباشد سزاوار عز…
زمانی که قفقاز را روس برد ز ایرانیان نام و ناموس برد از آن روز گردان و شیراوژنان سزد گر بپوشند رخت زنان…
از آن سو فرنگیس ژولیده موی خروشیده جان و خراشیده روی بزد قفلی از آهن اندر حصار که دشمن نیارد بدان سو گذار…
در این گفتگو بود آن خوبچهر که آواز غم شد بلند از سپهر تبیره زن خیل جنگ آوران درافکند آوازه بر اختران…
15 / 873 gösteriliyor