چو شب شد بخوابید در قصر خویش دلی شادمان داشت از عصر خویش چنان دید در خواب آن شهریار که از دوش او سر برآورده مار…
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی کودک آورد مانند ماه به یک روز چون طفل یک ساله بود رخ روشنش چون گل لاله بود…
پدر گفت فرزند برنای من امیری تو در پارس برجای من تو دیندار باش و بی آزار باش امیری تو پیوسته هشیار باش…
از آن پس سران سپه را بخواست بگفتا که لشکر بسازید راست در گنج بگشاد کورش چنان بروی سواران دلیران یلان…
دگر روز آمد سواری بماد بگفتا که ای شاه با عدل و داد سکاهای بی خانمان نژند رسانند بر اهل ایران گزند…
از آن پس به لیدی بیاورد روی شهنشاه کورش که بد نامجوی شه لیدیا بد کرزوس نام جهان بود وی را همیشه بکام…
چو شد سال تازه بیامد بهار جهان گشت خرم چو نیکو نگار بفرمود کورش که سان سپاه ببینند و جنبند زان جایگاه…
پس آنگه بفرمود آنچه اسیر که بخت النصر از صغیر و کبیر ز شهر فلسطین بیاورده است همی بی سر انجامشان کرده است…
بر آن شهر و بر لشکرش حمله کرد ز شهر و سپاهش بر آورد گرد یکی نابکاری بجست از کمین مر آن شاه را تیز زد بر جبین…
پس آنگاه کمبوجیه شاه شد ولیعهد شه بود و برگاه شد بشاهی بر او خواندند آفرین همه بوسه دادند روی زمین…
بنام خداوند کون و مکان خداوند روزی ده مهربان خدایی که جان و خرد آفرید به فرمان او شد جهان ها پدید…
بسی شادمان گشت کامبوجیا ز فتح برادر که در آسیا نموده است و باز آمده سرفراز بدیدار شاه آمده با نیاز…
بفرمود لشکر بباید کشید سوی مصر تا فتح آید پدید همه مصریان را بکوبم بگرز نمانم بر ایشان دگر یال و و برز…
وز آن پس بفرمود کامبوجیا دلیران و سر کردگان را بپا بسازید لشگر که فردا بگاه سوی زنگیان راند باید سپاه…
سوی پارس شد عازم شهر خویش که شاید بماند بایین و کیش بیامد همی تا سوی شهر شام بگفتند روزت دگر گشت شام…
15 / 36 gösteriliyor