تو تا باشی ای خسرو نامور مرنجان کسی را که دارد هنر به ویژه که باشد ز روشن دلی به جان دوست دار نبی و علی…
ندیدی تو این خامه ی تیز من نیندیشی از کلک خونریز من که من از سنان قلم روز کین بدوزم بلند آسمان بر زمین…
به ایران مباد آن چنان روز بد که کشور به بیگانگان اوفتد همه کشور ما عروسی است خوش ولی شوی او زشت خوی و ترش…
سزد گر ازین حال عبرت بری گزینی تو رسم و ره مهتری بجنبی زجا با کمربند تنگ برآیی همی از پی نام و ننگ…
چو آمد به بن این کهن داستان بنامیدمش نامه ی باستان زتاریخ هجرت ز بعد هزار یکی سیصد و سیزده برشمار…
خوشا وقت شاه آفریدون گرد که کلدانیان را زایران سترد پی ماردوشان از آن جا برید دگر شوکت اژدها کس ندید…
اگرچه پس از آن دو فرمانروا شلمنصر و آتور از نینوا که امروز خوانندشان سلم و تور بر ایران همی تاختندی ستور…
چنین تابگاه گو کی نژاد ورا خواند دانا مگر کیقباد که ارباس کرد مدی نام داشت به البرز کوه اندر آرام داشت…
دگرباره برخاست آشوب و جنگ در ایران زآتوریان بی درنگ در آتوریا پادشاهی بد به جای زاولاد بلزیس بابل خدای…
پس آنگه مغان انجمن ساختند یکی شاه بر تخت بنشاختند شه نوذران کش بدی نام توس هریدوت داناش خواند دیوس…
خنک آن فریبرز شاه مهان که باژش بدادند یکسر شهان همه ملک ایران بدو شاد گشت به هر جای ویرانی آباد گشت…
پسر بد مراو را یکی نامدار دلیر و هشیوار و خنجر گذار مگر خود کی آرش بد آن نامور که بعد از فریبرز شد تاجور…
چو از کار نینویه پرداخت شاه به لیدی کشانید یکسر سپاه ابا آلیاد آن شه ساردیز گرفتند راه نبرد و ستیز…
ولی اژدها پور آن شهریار بسی بود استمگر و نابکار در آن عصر میری زاکمینیان که کاوس خواندندی او را کیان…
زبار و بر خسروانی درخت پدیدار شد خسرو نیکبخت که سیروس خواندندش یونانیان گوی کی نژادی چو شیر ژیان…
15 / 104 gösteriliyor