گر سینه بخست شاه سنجر ما را کم نیست خمار عشق در سر ما را گر دل بربود یار دلبر ما را پیکان بدل دل است در بر ما را
ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا از بلا و محنت ایام برهانی مرا حق خدمت دارم اندر دولت تو سالها گر کس دیگر نمی داند همی دانی مرا…
بیار آن چه دل ما به یکدگر کشدا به سر کش آن چه بلا و الم به سر کشدا غلام ساقی خو یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا…
عاشق شدم به ان بت عیار چون کنم صعب است کار چاره این کار چون کنم در عمر خویش باخته ام عشق چند بار هر بار صبر داشتم این بار چون کنم…
شادیم و کامکار که شادست و کامکار میر بزرگوار به عید بزرگوار پیرایه ی مفاخر میران مملکت فخری که ملک را ز نظام است یادگار…
با نصرت و فتح و ظفر و دولت والا بنگر علم شاه جهان بر سر بالا لشکر شده آسوده و ترمذ شده ایمن نصرت شده پیوسته و دولت شده والا…
ای شاه چو بیند آسمان رای تو را وین طبع لطیف رامش افزای تو را احسنت زند طلعت زیبای تو را خواهد که شود خاک کف پای تو را
بیاید نام او در مخلص شعر چنان کاندر نماز الله اکبر نه دنیا بهر ما نفع است و ضرست وزو ما را نه نفعستی و نه ضر…
ای روی تو رخشنده تر از قبله زردشت بی روی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت جور تو مرا خست و جفای تو مرا کشت…
برآمد ساج گون ابری ز روی ساج گون دریا بخار مرکز خاکی نقاب قبه خضرا چو پیوندد به هم گویی که در دشت است سیمابی چو از هم بگسلد گویی مگر کشتی است در دریا…
حوران سپاهت ای شه شیر شکر در آب روان همی نمایند صور آن است مرادشان که باشند مگر در خدمت مجلس تو استاده کمر
عید و آدینه بهم بر پادشا فرخنده باد طالعش سعد و دلش شاد و لبش پرخنده باد عید اضحی فرخ و فرخنده آمد در جهان روز او چون عید اضحیٰ فرخ و فرخنده باد…
دست ملک ملوک عالم سنجر بحری است که در جهان چنان نیست دگر چون باد سخاکند بر آن بحرگذر موجش همه در باشد و آبش همه زر
دولت و دین را خدای فر و بها داد ملک ملک را نظام و نور و نوا داد قاعده نو نهاد کار جهان را حق به کف حقور و سزا به سزا داد…
چون بر دل و سر نهم دو دست ای دلبر می پیش من آوری که بستان و بخور جانا زکف تو چون ستانم ساغر دستی بر دل نهاده دستی بر سر
15 / 744 gösteriliyor