بخش ۱۱ - حکایت ده - جالینوس
ن نظامی عروضی
0
Altın Yaprak
یکی را از مشاهیر شهر اسکندریه به عهد جالینوس سر دست درد گرفت و بی قرار شد و هیچ نیارامید
جالینوس را خبر کردند مرهم فرستاد که بر سر کتف او نهند همچنان کردند که جالینوس فرموده بود
در حال درد بنشست و بیمار تندرست گشت
و اطبا عجب بماندند
پس از جالینوس پرسیدند که
این چه معالجت بود که کردی
گفت
آن عصب که بر سر دست درد می کرد مخرج او از سر کتف است من اصل را معالجت کردم فرع به شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş