چو ویس دلبر از رامین جدا شد هوا همچون دمنده اژدها شد چه برفش بود و چه زهر هلاهل که در ساعت همی بفسرد ازو دل…
چو یک مه ویس و رامین شاد بودند به باغ عشق چون شمشاد بودند جهان خوش گشت و کم شد برف و سرما در آمد باز پیش آهنگ گرما…
چو لشکرگاه زد خرم بهاران به دشت و کوهسار و جویباران جهان از خرمی چون بوستان شد زمین از نیکوی چون آسمان شد…
چو رامین دور گشت از ویس دلبند نشاط و کام ازو ببرید پیوند همیشه ماه بود آنگاه شد خور چنو زرد و چنو بی خواب و بی خور…
حریر و مشک و عنبر خواست و خامه ز درد دل به رامین کرد نامه سخن در نامه از زاری چنان بود که خون از حرفهای او چکان بود…
چو دود شب بماند از آتش روز فلک بنوشت خیری مفرش روز بشد بر پشت اشقر آفتابی چو بازآمد بر ادهم ماهتابی…
بجست از خواب زرد و تیغ برداشت کجا چون شیر در کوشش جگر داشت چو پیل مست با رامین برآویخت بیامد مرگ و از جانش درآویخت…
پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر به زودی هر چه اشتر بود و استر سراسر گنجهای شاه برداشت وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت…
چو آگاهی به لشکرگاه بردند بزرگان شاه را آگه نکردند کجا او پادشاهی بود بدخو وزین بدتر شهان را نیست آهو…
چهان را گرچه بسیار آزماییم نهفته بند رازش چون گشاییم نهانی نیست از بندش نهانتر نه چیزی از قضای او روانتر…
جهان را رنگ و شکل بی شمارست خرد را بافرینش کارزارست زمانه بندها داند نهادن که نتواند خرد آن را گشادن…
چو آگاهی به رامین شد ز موبد که او را چون فروبرد اختر بد یکی هفته سران لشکر وی به سوک اندر نشسته همبر وی…
چو با رامین بد او هشتاد و یک سال زمانه سرو او را کرد چون نال سر سرو سهی شد باشگونه دو تا شد پشت او همچون درونه…
سر سال و خجسته روز نوروز جهان پیروز گشت از بخت پیروز پسر را خواند خورشید مهان را همیدون خسرو فرماندهان را…
برآمد آفتاب شاد کامی زدوده شد هوای نیکنامی نسیم باد پیروزی برآمد بهار خرمی با او درآمد…
15 / 113 gösteriliyor