پر از نخل خرما یکی بیشه دید چنان کآسمان بد درو ناپدید تو گفتی مگر هر درختی ز بار عروسیست آراسته حور وار…
سوی قرطبه رفت از آن جای شاد یکی شهر خوش دید خرم نهاد به نزدیک او ژرف رودی روان که خوشیش در تن فزودی روان…
سپهدار از آنجا بشد با گروه همی آب جست اندر آن گرد کوه چو آمد بیابان یکی کازه دید روان آب و مرغی خوش و تازه دید…
سپهدار گفتش سر سرکشان که از جان مرا خوب دادی نشان ولیکن چو رفتنش را بود گاه کجا باشدش جای و آرامگاه…
دل پهلوان گشت از او شاد و گفت دگر پرسشی نغز دارم نهفت چه برناست آبستن و گنده پیر هم از وی بسی بچه گردش به شیر…
رسید از پس هفته ای شاد و کش به شهری دلارام و پدرام و خوش همه دشت او نوگل و خیزران کهی برسرش بیشه زعفران…
سه منزل پذیره شدش با سپاه زد آذین دیبا و گنبد به راه بیاراست ایوان چو باغ ارم نثارش گهر کرد و مشک و درم…
پذیره فرستاد بر چند میل بر آراست گاه از بر زنده پیل ز دیبا زده سایبان بر سرش بزرگان پیاده به پیش اندرش…
همان روزگار اثرط سرفراز به بیماری افتاد و درد و گداز چو سالش دو صد گشت و هشتاد و پنج سرآمد بر او ناز گیتی و رنج…
زدی دست و اندر تک باد پای چناری به یک ره بکندی ز جای چو بنهادی از کینه بر چرخ تیر به پیکان در آوردی از چرخ تیر…
کنون ز ابر دریای معنی گهر ببارم گل دانش آرم به بر فزایم ز جان آفرین شاه را که زیباست مر خسروی گاه را…
به فرخ ترین فال گیتی فروز سپه راند از آمل شه نیمروز سوی شیرخانه به شادی و کام که خوانی ورا بلخ بامی به نام…
و ز آن جای با بزم و شادی و رود همی رفت تا نزد ایلاق رود یکی رود کز سیم گفتی مگر ببستست گردون زمین را کمر…
چو در کشورش پهلوان سپاه در و دشت زد خیمه بی راه و راه نویسنده را گفت هین خامه گیر به خاقان یکی نامه کن بر حریر…
برادر بد آن شاه را سروری خنیده به مردی به هر کشوری پدرشان ز گیتی چو بربست رخت شدند این دو جوینده تاج و تخت…
15 / 144 gösteriliyor