همی گفت چونین و چون تفته برق همی راند و در خون دل گشته غرق چو یک نیمه از راه بگذاشتند دلیران همه نعره برداشتند…
همی گفت شاه سواران منم سرور دل نامداران منم گه جنگ ثعبان پر دل منم گه صلح خورشید رخشان منم…
دریغ ای پدر دیده شیر مرد کی رفتی ز دنیا پر از داغ و درد چنین است کار سرای سپنج چنین بود خواهد جهان گرد گرد…
کنون بشنو ای خال آزاد مرد که گلشاه دلخواه با او چه کرد ربیع ابن عدنان چو از پیش اوی سوی کینه ورقه آورد روی…
چو شد یار با باره گام زن براند اسب گرم آن دلارام زن همی راند تا سوی لشکر رسید ز گرد دو لشکر هوا تیره دید…
براند اسپ تازی به کردار باد بیامد میان مصاف ایستاد همی گفت امروز روز منست نترسم گرم دشمن آهرمنست…
چو در بند او شد درخشنده ماه نهاد از طرب روی سوی سپاه سپاه بنی ضبه گشتند شاد همه حمله کردند چون تند باد…
چو گلشاه رخسار ورقه بدید ز جانش گل شاد کامی دمید نگفتند از بیم لشکر سخن برون شد بدر ورقه و سروبن…
بر ورقه آمد هم از بامداد بگفت ای همه دانش و دین وداد برین گونه من دید نتوانمت بکوشم مگر شاد گردانمت…
چو از دست هجران دلش خیره ماند سبک مام گلشاه را پیش خواند بدو گفت ای مادرم زینهار بدین عاشق خسته دل رحمت آر…
به نام خداوند بالا و پست که از هستی اش هست شد هر چه هست فروزنده شمسه خاوری برآرنده طاق نیلوفری…
بشد سوی کانه دو تا کرده پشت جگر سوخته دل گرفته به مشت بنالید پیش وی از داغ و درد ببارید خون آبه بر روی زرد…
چو از مسکن خویش دل را بتافت به بدرود کردن به گل شه شتافت به گل شه سبک مادر تیز مهر چنین گفت برخیز ایا خوب چهر…
شب و روز کردش برفتن شتاب چو مدهوش بی عقل و بی خورد و خواب دلش گشته زار و تنش گشته نرم همی راند از دیدگان آب گرم…
بگرد وی اندر سواری هزار خروشان به کردار موج بحار همه تیغها از نیام آخته ز حمیت همه جنگ را ساخته…
15 / 46 gösteriliyor