آن کس که ز ناصواب بشناخت صواب بی خدمت تو کرد طلب حشمت و آب معلوم بود که دانۀ در خوشاب غواص خردمند نجوید ز سراب
خدایگانا مهمان بنده بودستند تنی دو دوش به نقل و نبید و رود و کباب به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند که بر خماهن گردون فروغ زد سیماب…
چه جرم ست این که هر ساعت ز روی نیلگون دریا زمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا چو در بالا بود باشد به چشمش آب در پستی چو در پستی بود باشد به کامش دود بر بالا…
آن کیست که آگاه ز حس و خردست آسوده ز کفر و دین و از نیک و بدست کارش نه چو جسم و نفس داد و ستدست آگاه بدو عقل و خود آگه به خودست
ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر…
اول قدم آنست که جان در بازی وز خانه به یکبار بکوی اندازی چون قوت تسلیم و رضا حاصل شد آنگه بنشینی و بخود پردازی
بی آنکه ز من به تو بدی گفت کسی بر کشتن من چه تیز کردی هوسی زین کار همی نیایدم باک بسی صد کشته چو من به که تو غمگین نفسی
تا بنده شد از هوا قرین هوسی جز ناله ز بنده برنیاید نفسی فریادرسم نیست به غیر از تو کسی فریاد ز دست چون تو فریادرسی
دردا و دریغا که چنین در هوسی کردیم تن عزیز خس بهر خسی زهر غم روزگار خوردیم بسی از دست دل خویش نه از دست کسی
من عاشق تو نه بر توام دسترسی وآنگه شب و روز بوده در دست خسی کار من و تو چو بنگرد ژرف کسی صد عالم محنتست در هر نفسی
می کوشیدیم کز تو سازیم کسی نتوانستیم و جهد کردیم بسی سروی نتوان ساخت به حیلت ز خسی تو در هوسی بدی و ما در هوسی
گر من صنما سوی تو ره یافتمی بر دیده به دیدن تو بشتافتمی گر خاطر من ز هجر غمگین نبدی اندر غزل تو موی بشکافتمی
آن قوم کجا نزد تو پویند همی در جزو و ز کل زهر تو جویند همی از دل همه مهر تو بشویند همی تا می نکنی یقین چه گویند همی
اقبال براندت که حکمت خوانی ور نام طلب کنی ز نان درمانی بردار مرا ز خاک اگر بتوانی تا پیش تو بر خاک نهم پیشانی
در عشق بتی دلم گرفتار شده ست وز فرقت او رخم چو دینار شده ست این قصه مرا ز دوست دشوار شده ست دل در کف یار و از کفم یار شده ست
15 / 183 gösteriliyor