گر با توام از تو جان دهم آدم را از نور تو روشنی دهم عالم را چون بی تو شوم قوت آنم نبود کز سینه به کام دل برآرم دم را
تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات گوهری صورت بست گوهر چو تمام شد صدف را بشکست بر طرف کله گوشه سلطان بنشست
بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس از شش جهت و هفت خط و هشت اساس سری است نهفته در میان خانه جان کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
تا چند روی از پی تقلید و قیاس بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس گر معرفت خدای خود می طلبی در خود نگر و خدای خود را بشناس
در خرقه چه پیچی ار نه ای شاه شناس کز خرقه نه امید فزاید نه هراس خز برکنی از کرم و بپوشی که لباس چون پوشش تن بود چه دیبا چه پلاس
ز افسانه گری ای دل دانش نشناس پیوسته قرین شک ندیم وسواس تا تو تهی از عقل و پر از پنداری فربه نه ای از فریب داری آماس
هان ای دل بد زهره ز شمشیر مترس بفشار قدم ز حمله شیر مترس در ساحت این زمانه عاریتی ز اقبال مشو شاد و ز ادبیر مترس
بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم نرم باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد بدخواه و بدآموز و بداندیش میاش
واپس منگر دمی و در پیش مباش با خویش مباش و خالی از خویش مباش خواهی که غریق بحر توحید شوی مشنو منگر میندیش مباش
ای دل چو طربناک نه ای شادان باش جرم تو ز دانش است رو نادان باش خواهی نروی ز دست و با خود باشی مانند پری ز آدمیان پنهان باش
کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود دمی گفتارش معشوق جمال می نماید شب و روز کو دیده که بر خورد از آن دیدارش
غم چند خوری ز کار نا آمده پیش رنج است نصیب مردم دوراندیش خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش کز خوردن غم قضا نگردد کم و بیش
ترس اجل و بیم فنا هستی توست ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رست تا از دم عیسی شده ام زنده به جان مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
زین تابش آفتاب و تاریکی میغ زین بیهده زندگانی مرگ آمیغ با خویشتن آی تا نباشی باری نه بوده به افسوس و نه رفته به دریغ
جان می بردم به سوی آن عالم پاک تن می کشیدم به سوی این توده خاک روزی بینی پیرهن تن شده چاک جان گفته مرا انعم الله مساک
15 / 202 gösteriliyor