بگماز گل بکردی و ما را بداد نقل امرود کشته دادی زین ریودانیا
نقل ما خوشه انگور بود ساغر سفج بلیل و صلصل رامشگر و بر دست عصیر
شراب شب و نشیه آن نیرزد به فاژیدن بامدادان خمارش
هوش من آن لبان نوش تو بود تا شد او دور من شدم مدهوش
سپاهی که دارد سر از شه دریغ نباید همی کافت آن سر ز تیغ
جهان همیشه بدو شاد و چشم روشن باد کسی که دید نخواهدش کنده بادش کاک
به فرهنجیدنش بستم کمر تنگ تو دل را زو مکن زین بیشتر تنگ
گفت من پاسخ تو باز دهم آنچه بایست توست ساز دهم
سرو است و کوه سیمین جز یک میانش سوزن خسته است جان عاشق وز غمرگانش بلکن
چو گردد آگه خواجه ز کارنامه من به شهریار رساند سبک چکامة من
ز نالیدنش کوه شد بی سکون ز موییدنش شد دل سنگ خون
به بازی کریزی بماندم همی اگر کبک بگریزد از من سزاست
رای ملک خویش کن شاها که نیست ملک را بی تو نکویی و براه
ندانم یک تن از جمله خلایق که در دل تخم مهر تو نکشته
کسی بی عیب نبود در زمانه رطب را استه باشد در میانه
15 / 23 gösteriliyor