جان را هوای روی تو بر جای جان نشست مهر توام درون دل مهربان نشست گنج روان تویی و بهر تار موی تو مار شکنج بر سر گنج روان نشست…
بد دوش چه راز با که با یار مرا پنهان ز که از خصم چه انکار مرا داد از چه ز لب بوسه بسیار مرا برد از چه ز دل بد آنچه تیمار مرا
هجر تو یکباره زبونم گرفت درد تو ز اندازه برونم گرفت آن ستمی کز تو کشیدم چه بود آن غم دل بین که کنونم گرفت…
در آرزوی یافتن کام از تو عمری بشد و ندیدم آرام از تو بی وصل شدم به خیره بدنام از تو آه ار نکشد داد من ایام از تو
عاجز شدن ای دوست ز ناز تو عجب نیست کین قاعده ناز تو جنگیست نه بازی
زهی ز جود تو زمانه مایل سور خهی ز جاه تو جرم ستاره قابل نور بذات گشته فلک بامداد تو موصول به طبع مانده جهان از خلاف تو مهجور…
بادا همه ساله ذخرة الدین آسوده ز فتنه زمانه شهزاده شیر دل فریدون آن چون پدر از جهان یگانه…
آن رخ رخشان و زلف عنبر افشانش نگر و آن لب و دندان چون لؤلؤ و مرجانش نگر کرد با من شرط و پیمان در وفا و دوستی ذره ننمود از آن شرط و پیمانش نگر…
رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبر ز من بردند لهو و هوش و صبر و عیش و خواب و خور مرا هست از غم و تیمار و درد و داغ هجرانت به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر…
چون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حمل پوشد چو جنت باغ را حالی و حلی و حلل همچون ز نقض ار تنگ چین گردد پر از سبزه زمین همچون بهشت از حور عین گردد پر از لاله جبل…
سپهر مجد و معالی محیط نقطه عالم جهان جود و عوالی چراغ دوده آدم خدیو کشور پنجم یگانه گوهر انجم جم دوم کی اعظم خدایگان معظم…
کجا شد آنکه مرا خان بدو بدی خوش و خرم که تا شد او دل و چشمم تباه شد ز تف و نم ز هجر آن لب نوشین که بود همدم جانم دلم برید و ز چشمم بریده می نشود دم…
دادگرا ملک را هم فلک و هم قوام تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام…
ای رخ و قد تو را دل رهی و جان غلام قد تو سرو سهی روی تو ماه تمام در فلک چشم من ماه تو گشته مقیم در چمن جان من سرو تو کرده مقام…
کی کشم در چشم و کی بوسم به کام خاک درگاه شهنشاه انام کی بود گویی که بینم بر مراد شاه را دلشاد و گردم شاد کام…
15 / 69 gösteriliyor