گهی سماع زنی گاه بر بط و گه چنگ گهی چغانه و تنبور و شوشک و عنقا
بگرستم زار پیش آن کام و هوا گفتا مگری پند همی داد مرا پنداشت مگر کآب نماند فردا نتوان کردن تهی به ساغر دریا
بهره تو آفرین می شد زسعد مشتری رقم خصم از نحس کیوان فریه و نفرین بود
هر روز کمان گوشه تو بگراید رو دلبرکی جو که ترا برباید یا هر که ترا دید ترا سیر آید بس مرغدلی اگر نباشد شاید
کوس فرو کوفت ماه روزه بیکبار روزه نهان کرد لشکر از پس دیوار بر بط خاموش بوده گشت سخنگوی محتسب سرد سیر گشت ز گفتار…
یاد باد آن شب کان شمسه خوبان طراز بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز من و او هر دو بحجره در و می مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز…
سرو ساقی وماه رود نواز پرده بر بسته در ره شهناز زخمه رودزن نه پست ونه تیز زلف ساقی نه کوته ونه دراز…
آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز زانچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز…
برکش ای ترک و به یک سو فکن این جامه جنگ چنگ برگیر و بنه درقه و شمشیر از چنگ وقت آن شد که کمان افکنی اندر بازو وقت آن است که بنشینی و برداری چنگ…
خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ بر آوردنده نام و فرو برنده ننگ شه ستوده به نام و شه ستوده به خوی شه ستوده به بزم و شه ستوده به جنگ…
مرا سلامت روی تو باد ای سرهنگ چه باشدار بسلامت نباشد این دل تنگ دلم به عشق تو در سختی و عنا خو کرد چنانکه آینه زنگ خورده اندر زنگ…
چه فسون ساختند و باز چه رنگ آسمان کبود و آب چو زنگ که دگرگون شدند و دیگر سان به نهاد و به خوی و گونه و رنگ…
همی بنفشه دمد گرد روی آن سرهنگ همی به آینه چینی اندر آید زنگ از آن بنفشه که زیر دو زلف دوست دمید بسی نماند که بر لاله جای گردد تنگ…
تا گرفتم صنما وصل تو فرخنده به فال جز به شادی نسپردم شب و روز ومه و سال چه بود فالی فرخنده تر از دیدن دوست چه بود روزی پیروزتر از روز وصال…
ای ملک گیتی گیتی تر است حکم تو بر هرچه تو خواهی رواست در خور تو وزدر کردارتست هرچه درین گیتی مدح و ثناست…
15 / 338 gösteriliyor