مرا خلد برین دی بودیم جا کنونم دوزخ است امروز ماوا نمانده دی نماند فایز امروز خدا داند چه باشد حال فردا
بگو با دلبر ترسایی امشب چه می شد گر که بی ترس آیی امشب لبان خشک فایز را ز رحمت بر آن لعل لب تر سایی امشب
نسیم امشب عجب دفع غمی تو یقین دارم نه از این عالمی تو شمیم زلف یار فایزستی و یا ز انفاس ابن مریمی تو
نگفتم جا مده بر چهره گیسو مسوزان اندر آتش بچه هندو بت فایز گمانم کافرستی که با آتش پرستی کرده ای خو
خوش الحان مرغکی وقت سحرگاه مرا بیدار کرد از صوت دلخواه زدی هی بال خواندی شعر فایز که بر تو باد رحمت بارک الله
نسیم آهسته آهسته سحرگاه روان شو سوی یار از راه و بیراه بجنبان حلقه زنجیر زلفش ز حال زار فایز سازش آگاه
دلم از بس که دنبال تو گشته دل خون گشته پامال تو گشته مگر در وقت مردن خون فایز ترشح کرده و خال تو گشته
غم و غصه تن و جانم گرفته فراق یار دامانم گرفته به کشتی اجل فایز سوار است میان آب طوفانم گرفته
پری رویان به ما کردند نظاره یکی چون ماه و باقی چون ستاره کمان ابرو و مژگان تیز کردند زدند بر جان فایز چون هزاره
به زیر زلف برق گوشواره زدی بر خرمن عمرم شراره بیا فایز که از نو آتش طور تجلی کرده بر موسی دوباره
ندانم ای غزالم از چه دشتی در ایام جوانی خوش گذشتی گذشتی از بر چشمان فایز چو عمر رفته رفتی برنگشتی
بتا در گوش گوش آویز داری لب می گون شکرریز داری بشارت می دهد این دل به فایز دلی در سینه مهرانگیز داری
بتا بر طرف معجر کن نقابت مهل بی پرده ماند آفتابت بت فایز بپوشان رخ که ترسم شبی نامحرمی بیند به خوابت
خروس امشب بداده هرزه خوانی مگر وقت سحر امشب ندانی اگر بیدار گردد یار فایز به بالت تیر تا شهپر نشانی
به قامت مظهر سرو رسایی به طلعت دلفریب و جانفزایی تو با این قامت و حسن خداداد هزار افسوس ای مه بی وفایی
15 / 638 gösteriliyor