بخش ۱

ا ابوالقاسم فردوسی
0 Altın Yaprak
چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپه را ز دشت اندرآورد گرد کلاه برادر به سر بر نهاد همی بود ازان مرگ ناشاد شاد چنین گفت با نامداران شهر که هرکس که از داد یابند بهر نخست از نیایش به یزدان کنید دل از داد ما شاد و خندان کنید بدان را نمانم که دارند هوش وگر دست یازند بد را بکوش کسی کو بجوید ز ما راستی بیارامد از کژی و کاستی به هرجای جاه وی افزون کنیم ز دل کینه و آز بیرون کنیم سگالش نگوییم جز با ردان خردمند و بیداردل موبدان کسی را کجا پر ز آهو بود روانش ز بیشی به نیرو بود به بیچارگان بر ستم سازد اوی گر از چیز درویش بفرازد اوی بکوشیم و نیروش بیرون کنیم به درویش ما نازش افزون کنیم کسی کو بپرهیزد از خشم ما همی بگذرد تیز بر چشم ما همی بستر از خاک جوید تنش همان خنجر هندوی گردنش به فرمان ما چشم روشن کنید خرد را به تن بر چو جوشن کنید تن هرکسی گشت لرزان چو بید که گوپال و شمشیرشان بد امید چو شد بر جهان پادشاهیش راست بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست خردمند نزدیک او خوار گشت همه رسم شاهیش بیکار گشت کنارنگ با پهلوان و ردان همان دانشی پرخرد موبدان یکی گشت با باد نزدیک اوی جفا پیشه شد جان تاریک اوی سترده شد از جان او مهر و داد به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد کسی را نبد نزد او پایگاه به ژرفی مکافات کردی گناه هرانکس که دستور بد بر درش فزاینده اختر و افسرش همه عهد کردند با یکدگر که هرگز نگویند زان بوم و بر همه یکسر از بیم پیچان شدند ز هول شهنشاه بیجان شدند فرستادگان آمدندی ز راه همان زیردستان فریادخواه چو دستور زان آگهی یافتی بدان کارها تیز بشتافتی به گفتار گرم و به آواز نرم فرستاده را راه دادی به شرم بگفتی که شاه از در کار نیست شما را بدو راه دیدار نیست نمودم بدو هرچ درخواستی به فرمانش پیدا شد آن راستی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.