بخش ۱۳ - سخن دقیقی

ا ابوالقاسم فردوسی
0 Altın Yaprak
بیامد سر سروران سپاه پسر تهم جاماسپ دستور شاه نبرده سواری گرامیش نام به ماننده پور دستان سام یکی چرمه ای برنشسته سمند یکی گام زن باره بی گزند چماننده چرمه نونده جوان یکی کوه پاره ست گوی روان به پیش صف چینیان ایستاد خداوند بهزاد را کرد یاد کدامست گفت از شما شیردل که آید سوی نیزه جان گسل کجا باشد آن جادوی خویش کام کجا خواست نام و هزارانش نام برفت آن زمان پیش او نامخواست تو گفتی که همچو ستونست راست بگشتند هر دو سوار هژیر به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر گرامی گوی بود با زور شیر نتابید با او سوار دلیر گرفت از گرامی نبرده گریغ گرامی کفش بود برنده تیغ گرامی خرامید با خشم تیز دل از کینه کشتگان پر ستیز میان صف دشمن اندر فتاد پس از دامن کوه برخاست باد سپاه از دو رو بر هم آویختند و گرد از دو لشکر برانگیختند بدان شورش اندر میان سپاه ازان زخم گردان و گرد سیاه بیفتاد از دست ایرانیان درفش فروزنده کاویان گرامی بدید آن درفش چو نیل که افگنده بودند از پشت پیل فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک بیفشاند از خاک و بسترد پاک چو او را بدیدند گردان چین که آن نیزه نامدار گزین ازان خاک برداشت بسترد و برد به گردش گرفتند مردان گرد ز هر سو به گردش همی تاختند به شمشیر دستش بینداختند درفش فریدون به دندان گرفت همی زد به یک دست گرز ای شگفت سرانجام کارش بکشتند زار بران گرم خاکش فگندند خوار دریغ آن نبرده سوار هژبر که بازش ندید آن خردمند پیر بیامد هم آنگاه بستور شیر نبرده کیان زاده پور زریر بکشت او ازان دشمنان بی شمار که آویخت اندر بد روزگار سرانجام برگشت پیروز و شاد به پیش پدر باز شد و ایستاد بیامد پس آن برگزیده سوار پس شهریار جهان نیوزار به زیر اندرون تیزرو شولکی که نبود چنان از هزاران یکی بیامد بران تیره آوردگاه به آواز گفت ای گزیده سپاه کدامست مرد از شما نامدار جهاندیده و گرد و نیزه گزار که پیش من آیند نیزه به دست که امروز در پیش مرد آمدست سواران چین پیش او تاختند برافگندنش را همی ساختند سوار جهانجوی مرد دلیر چو پیل دژآگاه و چون نره شیر همی گشت بر گرد مردان چین تو گفتی همی بر نوردد زمین بکشت از گوان جهان شست مرد دران تاختنها به گرز نبرد سرانجامش آمد یکی تیر چرخ چنان آمده بودش از چرخ برخ بیفتاد زان شولک خوب رنگ بمرد و نرست اینت فرجام جنگ دریغ آن سوار گرانمایه نیز که افگنده شد رایگان بر نه چیز که همچون پدر بود و همتای اوی دریغ آن نکو روی و بالای اوی چو کشته شد آن نامبرده سوار ز گردان به گردش هزاران هزار بهر گوشه ای بر هم آویختند ز روی زمین گرد انگیختند برآمد برین رزم کردن دو هفت کزیشان سواری زمانی نخفت زمینها پر از کشته و خسته شد سراپرده ها نیز بربسته شد در و دشتها شد همه لاله گون به دشت و بیابان همی رفت خون چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه که بد می توانست رفتن به راه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.