بخش ۵ - کشته شدن گاو برمایه
ا ابوالقاسم فردوسی
0
Altın Yaprak
نشد سیر ضحاک از آن جست جوی
شد از گاو گیتی پر از گفت گوی
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار
که اندیشه ای در دلم ایزدی
فراز آمده ست از ره بخردی
همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوب رخ را به البرز کوه
بیاورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بر آن تیغ کوه بلند
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
تو را بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد به ضحاک بدروزگار
از آن گاو برمایه و مرغزار
بیامد از آن کینه چون پیل مست
مر آن گاو برمایه را کرد پست
همه هر چه دید اندر او چارپای
بیفگند و زیشان بپرداخت جای
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
به ایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş