شمارهٔ ۲۱۹
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
چه دعوی می کنی ای غنچه با لعل گهربارش
چه می گویی اگر خواهند از تو لطف گفتارش
مکن تصویر آن قامت مصور می شوی رسوا
چه می آید ز دستت از تو گر خواهند رفتارش
ز رشک او کدورتهاست ای آیینه در طبعت
دل خود صاف کن تا بهره یابی ز دیدارش
چه قدرست این که از هر جا قدم برداشته آن مه
فتاده آفتاب و بر زمین مالیده رخسارش
چو طبع نازکش آزار من خواهد منال ای دل
مکن کاری که آزاری رسد از منع آزارش
نجات دل ز دام غم خط او می دهد زانرو
خط آزادیش خوانند دلهای گرفتارش
نهفتم پیش یار از طعنه اغیار درد دل
عجب درد دلی دارم که ممکن نیست اظهارش
ز بهبود فضولی گر کنم قطع نظر شاید
که می بینم نخواهد برد جان از چشم بیمارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş