شمارهٔ ۲۵۰
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
تا خط سبز تو پیدا شده بر عارض آل
عارضت ماه تمامیست میان دو هلال
بس که دارد مه من شدت الفت برقیب
بی رقیبش نتوانم که در آرم بخیال
به چه تعبیر تمنای وصال تو کنم
من که آن زهره ندارم که برم نام وصال
روی بنما که فدای تو شوم ره چه شود
من کنم کسب کمال و تو کنی عرض جمال
حال من از تو خراب و تو ز من مستغنی
چو بپوشم ز تو پیداست چه خواهد شد حال
چون رخت گرمی خورشید نمی سوزد دل
نیست دلسوز عذاری که ندارد خط و خال
طلب وصل خود ای مه ز فضولی مطلب
که ز دانا طلب وصل محالست محال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş