شمارهٔ ۲۸۳
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
دمی بی سوز عشقت جان خود بر تن نمی خواهم
چو شمع از سوز دارم زندگی مردن نمی خواهم
اگر یار منی از غیر دامن کش که چون یوسف
گلی کز غیر دارد چاک در دامن نمی خواهم
نیم یعقوب کز اغیار پرسم یوسف خود را
ز غیرت بلکه بویش هم ز پیراهن نمی خواهم
چو یابد عکس او ز آیینه دل می برم رشکی
از آنست این که این آیینه را روشن نمی خواهم
دلم بردی گرت لطفیست با من زنده مگذارش
چو می دانی که در وصل تو او را من نمی خواهم
چرا باید که سوزم ز آتش دل خانه هر شب
مقامی بعد ازین جز گوشه گلخن نمی خواهم
حریفان تا مزارم را نهند از درد گل بر گل
چو میرم جز در پیر مغان مدفن نمی خواهم
بلا از هر طرف رو بر من آرد هرکجا باشم
ز بیم این بلا در کوی او مسکن نمی خواهم
نمی خواهم کسی با دلبر من دوستی ورزد
فضولی هیچ کس را من به خود دشمن نمی خواهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş