شمارهٔ ۳۹۲
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی
رسیدی بی خودم کردی به خود تا آمدم رفتی
طبیب دردمندانی ولی از بس که بی دردی
مرا در کنج غم بگذاشتی با صد الم رفتی
تو آتش پاره من شمع بودم زنده با وصلت
دریغا سوختی آخر مرا سر تا قدم رفتی
رهاندی از غم رسوایی و سرگشتگی ما را
نکو رفتی که کردی بسته زنجیر غم رفتی
ترا ای اشک خونین هیچ قدری نیست در کویش
فتادی از نظر از بس که آنجا دم به دم رفتی
دلا خواهی پریشان ساخت روز و روزگارم را
خطا کردی سوی آن گیسوان خم به خم رفتی
گلی بردی فضولی تحفه حوران بهشتی را
نکو رفتی کزین گلشن به داغ آن صنم رفتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş