شمارهٔ ۵۱
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
باز خونبارست مژگانم نمی دانم چرا
اضطرابی هست در جانم نمی دانم چرا
عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود
مانده ام حیران که حیرانم نمی دانم چرا
روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولی
بس که بدحال و پریشانم نمی دانم چرا
یار می دانم که می داند دوای درد من
لیک می گوید نمی دانم نمی دانم چرا
نی وصالم می رهاند از مصیبت نی فراق
در همه اوقات گریانم نمی دانم چرا
نیست کاری کآید از من هر طرف بی اختیار
می دواند چرخ گردانم نمی دانم چرا
درد خود را گرچه می دانم فضولی مهلک است
فارغ از تدبیر درمانم نمی دانم چرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş