شمارهٔ ۹۲
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
در دل لاله غمت آتش سودا انداخت
شمع را آتش سودای تو از پا انداخت
یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چین
نافه مشک خود از شرم بصحرا انداخت
تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآب
خواب را در نظرم کشت بدریا انداخت
رشک رخسار تو زد بتکده ها را بر هم
آه من غلغله در گوش مسیحا انداخت
برگشادی بسخن صد گرهم چون سبحه
عقد دندان تو بر رشته تقوا انداخت
خواست آزار خود از ناوک آهم گردون
که غم عشق توام بر دل شیدا انداخت
سرورا از نظر انداخت فضولی چون ما
یک نظر هر که بر آن قامت رعنا انداخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş