هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا هر خاربنی ثمرفشان ست اینجا از حاصل مرز و بوم بنگاله مپرس نی خامه و هیمه خیزران ست اینجا
نمی بینیم در عالم نشاطی کاسمان ما را چو نور از چشم نابینا ز ساغر رفت صهبا را مکن ناز و ادا چندین دلی بستان و جانی ما دماغ نازک من بر نمی تابد تقاضا را…
خوشتر بود آب سوهن از قند و نبات با وی چه سخن ز نیل و جیحون و فرات این پاره عالمی که هندش نامند گویی ظلمات و سوهن ست آب حیات
سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مرا رشته شمع مزار از رگ جانست مرا می نگنجم ز طرب در شکن خلوت خویش حلقه بزم که چشم نگرانست مرا…
ای جام شراب شادکامی زده ای در جور دم از بلندنامی زده ای یاد آر ز من چو بینی اندر راهی تنها رو خسته خرامی زده ای
خواست کز ما رنجد و تقریب رنجیدن نداشت جرم غیر از دوست پرسیدم و پرسیدن نداشت آمد و از تنگی جا جبهه پرچین کرد و رفت بر خود از ذوق قدوم دوست بالیدن نداشت…
گر پرورش مهر نه زان دل بودی در دهر شیوع مهر مشکل بودی وز صدق ز جمله رسایل بودی بسم الله آن رساله بسمل بودی
گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفت راه سخن به عاشق آزرم جو گرفت لطف خدای ذوق نشاطش نمی دهد کافر دلی که با ستم دوست خو گرفت…
گر ذوق سخن به دهر آیین بودی دیوان مرا شهرت پروین بودی غالب اگر این فن سخن دین بودی آن دین را ایزدی کتاب این بودی
ساخت ز راستی به غیر ترک فسونگری گرفت زهره به طالع عدو شیوه مشتری گرفت شه به گدا کجا رسد زان که چو فتنه روی داد خاتم دست دیو برد کشور دل پری گرفت…
ای آن که به راه کعبه رویی داری نازم که گزیده آرزویی داری زین گونه که تند می خرامی دانم در خانه زن ستیزه خویی داری
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت باده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت این سفال از کف خاک جگر گرم که بود دست شستیم ز صهبا که به پیمودن رفت…
تا چند به هنگامه سلامت باشی تا چند ستمکش اقامت باشی گفتی که نباشد شب غم را سحری حیفست که منکر قیامت باشی
یار در عهد شبابم به کنار آمد و رفت همچو عیدی که در ایام بهار آمد و رفت تا نفس باخته پیروی شیوه کیست تندبادی که به تاراج غبار آمد و رفت…
عمریست که در خم خمارم ساقی تاب تف تشنگی نیارم ساقی بگشا سر مشک و در گلویم سر ده سایل به کفم قدح ندارم ساقی
15 / 446 gösteriliyor