شمارهٔ ۳۵
ح حافظ شیرازی
0
Altın Yaprak
پدید آمد رسوم بی وفایی
نماند از کس نشان آشنایی
برند از فاقه نزد هر خسیسی
کنون اهل هنر دست گدایی
کسی کـ او فاضل است امروز در دهر
نمی بیند زغم یک دم رهایی
ولیکن جاهل است اندر تنعم
متاع او چو هست این دم بهایی
وگر شاعر بگوید شعر چون آب
که دل را زآن فزاید روشنایی
نبخشندش جویی از بخل و امساک
اگر خود فی المثل باشد سنایی
خرد در گوش هوشم دی همی گفت
برو صبری بکن در بینوایی
قناعت را بضاعت ساز و می سوز
در این درد و عنا چون بی نوایی
بیا حافظ به جان این پند بشنو
که گر از پا درافتی با سر آیی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş