ای چرخ هزار دیده دون دوتا از دیده بیخواب منت نیست حیا صبح دومت بگوی کز بهر خدا گر جان منی یا نفسم زود برآ
نه در فراق توام طاقت شکیباییست نه در وصال توام ایمنی ز شیداییست نه در وصال تو شادم نه در فراق صبور چه طالع است مرا یارب این چه رسواییست…
چیست نامی بلند همچو سپهر کز حروفش چهار ارکان خاست دو نقط دارد آن و بی نقط است چون مفید و لبید بی کم و کاست…
روز فطرت چو دست قدرت ساخت از منی قرطه پرند مرا حبس صلبم قرارگاه آمد پس رحم کرد شهربند مرا…
وقت آنست که گلبن تر و خندان گردد گریه ابر همه زیور بستان گردد شکل اوراق بر اشجار چو خنجر باشد صورت غنچه سیراب چو پیکان گردد…
خیال روی تو یکباره برد خواب مرا درنگ وصل تو افکند در شتاب مرا متاب روی ز من دلبرا و زلف متاب که تاب زلف تو در تب فکند تاب مرا…
جهان به کام شود عشق کامران ترا فلک غلام شود حسن جاودان ترا مدار فخر بود بهر او که مهر فلک ستاید این دل با مهر تو امان ترا…
ای صبر چه تخمی که بکارند ترا جز روز چنین یاد نیارند ترا امروز که نوبت غم آمد مگریز کز بهر چنین روز گذارند ترا
دلبری دارم و هر کس که بود همنامش دولتی گردد و از بخت برآید کامش پنج حرف است و شمارش صد و پنجاه بود به حساب جمل ار جمع کنی ارقامش…
ای خسروی که فتنه نشان آب تیغ تو روی زمانه را ز غبار فتن بشست بر طرف باغ کام لب جوی آرزو شادابتر ز بخت تو یک سرو بن نرست…
ز پیش از آنکه برتابی عنانت دلم همراه شد با کاروانت همی سوزد در آتش از غم آن که باد سرد یابد گلستانت…
چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداخت زمانه را به دو خورشید در گمان انداخت جهان ز زحمت تاریکی شب ایمن شد چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت…
ماهم چو به دیدن مه نو برخاست وز حقه در رسته پروین آراست با آن گل رخسار چو بر مه خندید پشت کژ ماه نو ز رویش شد راست
خدایگانا با آب معجزات بنانت بشست گیتی جادو کتاب نیرنجی به دست حکم تو در روز و شب چو مهره نرد دو لشکرند یکی رومی دگر زنجی…
کارم همه جانسپاری و ترک سر است خوردم همه درد دل و خون جگر است زین تنگدلی و تنگ عیشی که مراست ضعف دل و تنگی نفس صعبتر است
15 / 855 gösteriliyor