باد مرو است یا نسیم سمن اینکه وقت سحر رسید به من نافه های نسیم او از دور کرده مغزم پر از بخار و بخور…
حکایت کرد مرا دوستی که در حضر جلیس و همدم بود و در سفر انیس هم و غم که وقتی از اوقات به حکم محرکات نوایب و معقبات مصایب در عرصات بقاع عزم انتجاع کردم و از اولوالالباب اخبار و آثار…
حکایت کرد مرا دوستی که در مروت یگانه دهر بود و در فتوت نشانه شهر که وقتی از اوقات بحکم اغتراب از خطه سنجاب ببلخ افتادم و رخت غربت در آن شهر و تربت نهادم و خواستم که بطریق سفری و را…
حکایت کرد مرا دوستی که محبت او طراوتی داشت و صحبت او حلاوتی که وقتی در اوایل جوانی بحوادث آسمانی جراب اغتراب بر دوش نهادم و روی بشهر اوش نهادم عزمی چون باد پوینده و قدمی چون حرص جو…
حکایت کرد مرا دوستی که سینه ای مهرجوی داشت و زبانی راستگوی که وقتی موسم حج اسلام و زیارت روضه رسولص درآمد و آواز طبل حجاج از چهار سوی برآمد عشق آن حضرت شریف و مهر آن عتبه منیف غریم…
حکایت کرد مرا دوستی که دل در متابعت او بود و جان در مشایعت او که وقتی از اوقات که شب جوانی مظلم و غاسق بود و درخت کودکی راسخ و باسق باغ جوانی از شکوفه طرب تازه بود و ریاحین عیش بی…
حکایت کرد مرا دوستی که در صفوت مهرجوی بود و در عفوت عذرگوی چشیده شربت غربت بود و کشیده ضربت محنت و کربت صاحب حکایت و اخبار بود وعدت اسفار که چون در سپردن جهان اصرار من بغایت رسید و…
حکایت کرد مرا دوستی که در ولا قدمی داشت و در رضا دمی در اخوت کیلی و صاعی و در فتوت ذیلی و ذراعی که وقتی بحکم اقتباس فواید و اختلاس زواید خواستم که بصاحت نحلتی رحلت کنم و با اهل اهت…
حکایت کرد مرا دوستی که در مودت ید بیضا داشت و در محبت رای بینا که وقتی از اخوان حضر مشتکی شدم و بر عصای سفر متکی گشتم خواستم که قدمی چند بسپرم و مرحله ای چند بشمرم تا ملالت اخوان ب…
حکایت کرد مرا دوستی که در سر وفایی داشت و در سر صفایی که وقتی از اقسام مراتب نفسانی و وهاب مناصب انسانی دولت براعت و بلاغت یافتم و از خواندن قرآن مجید فراغت و از علم استادان و قراء…
حکایت کرد مرا دوستی که مونس خلوت بود و صاحب سلوت که وقتی از اوقات بحوادث ضروری از مسکن مألوف دوری جستم و از کاخ اصلی بر شاخ وصلی نشستم زاد و سلب بر ناقه طلب نهادم و حی علی الوداع…
حکایت کرد مرا دوستی که حق مراضعت صغر داشت و نسبت مصاحبت عهد کبر که وقتی از اوقات که سیمای عالم غض و طری بود و بساط هامون استبرق و عبقری و ردای دمنهای کحلی و عبهری و وطای چمنهای خیر…
حکایت کرد مرا دوستی که در شداید ومکاید انباز بود و در سرایر و ضمایر همراز که وقتی از اوقات بحکم تقلب اشکال آسمانی و تغلب احال زمانی قطرات باران نیسان از بلاد خراسان کم شد و چشم ابر…
حکایت کرد مرا دوستی که در مقالت صفت عدالت داشت و در معاملت نعت مجاملت که وقتی از اوقات بحکم عوارض آفات با رفیقی اتفاق کردم و عزم سفر عراق خواستم که آن سعی باطل نشد وآن سفر از فایده…
حکایت کرد مرا دوستی که در خطرهای شاق بامن شفیق بود و در سفرهای عراق بامن رفیق بحکم آمیزش تربت و آویزش غربت با من قرابتی داشت سببی نه نسبی و نسبتی داشت فضلی وادبی نه عرقی و عصبی اخو…
15 / 30 gösteriliyor