خورشید همی سجده برد قد ترا در نتوان یافت حسن بیحد ترا بخرام بتا که سرو آزاد چمن ناگه خط بندگی دهد قد ترا
حضرت سلطان فلک پندار و رویش آفتاب هر که را او بر کشد از خاک دانی چیست آب پس اگر بر آب برتابد برانگیزد بخار ور نظر در بحر فرمایند برانگیزد سحاب…
ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را وی ملک را فریضه تر از نور ماه را ای نقش بند دولت بند قبای تو فر همای داد به سربر کلاه را…
دل گرچه ز هجرت سپر تیر بلاست تن گرچه ز اندوه تو چون موی بکاست تا از تو مرا هنوز امید وفاست از من تو بدان که هیچ کج ناید راست
به من سید حسن زین زمانه ز دل تحفه غذای جان فرستد بدان نظم بدیع و نثر رایق تو گویی معجزه قرآن فرستد…
ای سرور کرده پادشاهت اوج فلکست پایگاهت تا بخت به پیش تو میان بست سوی رفعت گشاد راهت…
از درد دل پر غمم ای ماه به ترس وی خفته ز ناله سحرگاه به ترس در هر نفسی تعبیه دارم آهی ای آینه میگویمت از آه به ترس
سبحان الله در آن جوانی و هوس روز و شبم اندیشه همی بودی و بس کاندر پیری ز من نباید کس را چون پیر شدم مرا نبایست از کس
ای دولت حسن تو شده یکصد باش تا نام تو بر زبان خلق افتد باش تو خیر بکن برسر کار خود باش اندیک تو میکن و همه گوید باش
ای دوست مطیع دشمن هجران باش همخانه عقل و همنشین جان باش بنمای جمال و کودکی دعوت کن بفرست خیال و گوش بر مهمان باش
ای شاه جهان را که خطر نیست ببخش جرم من اگر هست و گر نیست ببخش هر چند گناه من بزرگ است ای شاه دانم که ز تو بزرگتر نیست ببخش
دشمن که فتاده است بوصلت هوسش هر لحظه مبادا به طرب دست رسش نی نی نکنم دعای بد زین سپسش دشمن اگر از آهن است عشق تو بسش
شاهنشه را که بخت بادا وطنش شد نیک فراموش ز بنده حسنش امروز منم بنده نیکو سخنش ای رحمت شاه یاد ندهی ز منش
ای دل به دل آنچه می کند یار بکش این بار چنانکه باید این بار بکش از روی گلت اگر همی ناید روی از دیده به دیده سر از خار بکش
ای دل قدح بلاش چون نوش بکش هو بد به امید روی نیکوش بکش چون حلقه بندگیش داری در گوش او گم نکند تو پنبه از گوش بکش
15 / 436 gösteriliyor