چسان زاید تمنا در دل ما چسان سوزد چراغ منزل ما بچشم ما که می بیند چه بیند چسان گنجید دل اندر گل ما
چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردان چو جوهر در دل آیینه راهی میتوان کردن…
مرا تنهایی و آه و فغان به سوی یثرب سفر بی کاروان به کجا مکتب کجا میخانه شوق تو خود فرما مرا این به که آن به
پریدم در فضای دلپذیرش پرم تر گشت از ابر مطیرش حرم تا در ضمیر من فرو رفت سرودم آنچه بود اندر ضمیرش
چو در جنت خرامیدم پس از مرگ به چشمم این زمین و آسمان بود شکی با جان حیرانم در آویخت جهان بود آن که تصویر جهان بود
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی بنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان در کش که از خاک تو خیزد ناله مستانه پی در پی…
به آن رازی که گفتم پی نبردند ز شاخ نخل من خرما نخوردند من ای میر امم داد از تو خواهم مرا یاران غزلخوانی شمردند
جهان ما که جز انگاره یی نیست اسیر انقلاب صبح و شام است ز سوهان قضا هموار گردد هنوز این پیکر گل ناتمام است
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است جلوه او آشکار از پرده آب و گل است آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست در بهای آن کف خاکی که دارای دل است
بیا که خاوریان نقش تازه ای بستند دگر مرو به طواف بتی که بشکستند چه جلوه ای ست که دل ها به لذت نگهی ز خاک راه مثال شراره برجستند…
چسان ای آفتاب آسمان گرد باین دوری به چشم من در آیی بخاکی واصل و از خاکدان دور تو ای مژگان گسل آخر کجایی
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم گره از رشتهء معنی گشادم به امیدی که اکسیری زند عشق مس این مفلسان را تاب دادم
تراش از تیشه خود جاده خویش براه دیگران رفتن عذاب است گر از دست تو کار نادر آید گناهی هم اگر باشد ثواب است
تو گفتی از حیات جاودان گوی بگوش مرده یی پیغام جان گوی ولی گویند این ناحق شناسان که تاریخ وفات این و آن گوی
عشق را نازم که بودش را غم نابود نی کفر او زنار دار حاضر و موجود نی عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی…
15 / 972 gösteriliyor