چو رفتند نزدیک طیهور شاه نهادند نامه در آن پیشگاه چو در نامه آن ناسزا خواند گفت که با دیو زاده خرد نیست جفت…
نهادندش آن پاسخ نامه پیش همی هرچه دیدند بی کم و بیش بدو باز گفتند و نامه بخواند ز کینه همی خون به لب برفشاند…
شد از کوه غلتان گران سنگ سنگ از این سان دو روز و دو شب بود جنگ زبر سنگباران و از زیر تیر دل دیو گشت اندر آن رزم پیر…
وز آن روی چون کوش با آن سپاه ز دریا گذر کرد و آمد به راه ز کشتی به خشکی کشیدند رخت همه راه ها باز بگرفت سخت…
به گوش آگهی شد که خاور خدای که شد شاه خاور به دیگر سرای رمه بی شبان ماند و تختش تهی تو را گشت دیهیم شاهنشهی…
چو دریا ز کوش و سپه گشت پاک بهک را نماند از کسی ترس و باک به طیهور مژده فرستاد از این که گیتی تهی شد ز دارای چین…
به چین اندرون کوش سر برفراخت همه کارها را به آیین بساخت یکی نیکدل بود با نام و کام که نوشان به مرد بودیش نام…
همان گه نبیسنده را خواند پیش سخن راند با او ز اندازه بیش به ضحاک فرمود تا نامه کرد سخن ها روان از سر خامه کرد…
چو شد روی گیتی به رنگ زریر ز رخساره خور فرو شست قیر نویسنده را پیش خواند و نشاند بفرمود تا پاسخ نامه راند…
چو پیغام بشنید و نامه بخواند ز شادی بخندید و خیره بماند بدو گفت اکنون برو ساز کن در گنج های پدر بازکن…
چنین بود رزم نخست و دوم ازین پس بگوییم رزم سیوم چهارم ز هر سه شگفتی ترست بسا رنج کاندر چهارم درست…
نماند اندر آن شهر خرم سرای نه در کشور و مرزش آباد جای وز آن جایگه لشکر اندر کشید سوی شهر قنوج ره درکشید…
چنان بد که شش ماه شاه جهان زمانی نیامد برون از نهان شب و روز پیش کتایون بدی بر او هر زمان مهرش افزون بدی…
نویسنده را گفت پیش آرنی یکی نامه از مشک تر کن به وی سر نامه کرد ای جهاندیده پارس نه مردم شناس و نه نیکی شناس…
از امروز تا سیصد و اند سال از ایران پدید آید آن بی همال هر آن شاه کآید به فرمان او بماند بدو افسر و جان او…
15 / 474 gösteriliyor