ج

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

603 şiir

0 Altın Yaprak

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی şiirleri

Arama yardımı

از چشم تو صد زخم درشت است مرا چون زلف تو زان خمیده پشت است مرا چشمت را گو نهفته دار آن سرخی تا کس بنداندی که کشت است مرا

مکن ایدوست کار من دریاب هجرت آورد تاختن دریاب دست آنزلف جان شکر بربند جور آن جزع دل شکن دریاب…

بس رنگ که نقاش ازل می آمیخت تا بر زبر چشم تو خالی انگیخت گویی که دل سوخته ام فرصت یافت وز زلف تو در حمایت چشم گریخت

باز مرا عشق گریبان گرفت باز دلم دامن جانان گرفت عشق بتان آفت جان و دلست وای بر او کو پی ایشان گرفت…

نا یافته شهرخی ز وصلش ناگاه شد سیم به پیلوار خرج آن ماه بر دست گرفت کج روی چون فرزین تا ز اسب پیاده ماندم همچون شاه

بی تو کارم همی بسر نشود دست کس با تو در کمر نشود زان خیال تو نایدم در چشم تا از آب دو دیده تر نشود…

هر که در اصلش بزرگی بوده است آن ازو هرگز نگردد هیچ کم پیل کو جز خدمت شاهی نکرد چون ز آسیب فنا گردد عدم…

در باغ شدم قصد سوی می کرده جام می لعل را پیاپی کرده گل را دیدم ز آب رعنایی خویش از شرم تو سرخ گشته و خوی کرده

جان من گویی زتن می بگسلد یار من هرگه زمن می بگسلد رشته عهدی که خود بندد همی بی سبب هم خویشتن می بگسلد…

گه تاب سر زلف مشوش میده گه عشوه این جان ستمکش میده با ما سر راستی نداری شاید باری به دروغ عشوه خوش میده

رخ تو طعنه بر ماه فلک زد سمندت خاک در چشم ملک زد دولعل تو خرد را دیده بردوخت دو جزع تو سمارا برسمک زد…

ای ز وجود تو کارها چو نگارم وی شده از جود تو چوزر همه کارم جودت ز اندازه رفت با که بگویم نعمتت ا زحد گذشت با که شمارم…

15 / 603 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.