از چشم تو صد زخم درشت است مرا چون زلف تو زان خمیده پشت است مرا چشمت را گو نهفته دار آن سرخی تا کس بنداندی که کشت است مرا
مکن ایدوست کار من دریاب هجرت آورد تاختن دریاب دست آنزلف جان شکر بربند جور آن جزع دل شکن دریاب…
بس رنگ که نقاش ازل می آمیخت تا بر زبر چشم تو خالی انگیخت گویی که دل سوخته ام فرصت یافت وز زلف تو در حمایت چشم گریخت
باز مرا عشق گریبان گرفت باز دلم دامن جانان گرفت عشق بتان آفت جان و دلست وای بر او کو پی ایشان گرفت…
نا یافته شهرخی ز وصلش ناگاه شد سیم به پیلوار خرج آن ماه بر دست گرفت کج روی چون فرزین تا ز اسب پیاده ماندم همچون شاه
بی تو کارم همی بسر نشود دست کس با تو در کمر نشود زان خیال تو نایدم در چشم تا از آب دو دیده تر نشود…
هر که در اصلش بزرگی بوده است آن ازو هرگز نگردد هیچ کم پیل کو جز خدمت شاهی نکرد چون ز آسیب فنا گردد عدم…
چه شد که عالم معنی خراب می بینم چه شد که ماه کرم در سحاب می بینم چه شد که با همه کس اضطرار می یابم چه شد که در همه کس اضطراب می بینم…
در باغ شدم قصد سوی می کرده جام می لعل را پیاپی کرده گل را دیدم ز آب رعنایی خویش از شرم تو سرخ گشته و خوی کرده
جان من گویی زتن می بگسلد یار من هرگه زمن می بگسلد رشته عهدی که خود بندد همی بی سبب هم خویشتن می بگسلد…
ای محرم خانه محرم وی محرم کعبه معظم ای در همه چیزها موفق وی در همه کارها مقدم…
من بنده و اسب هر دو امروز بر درگه تو دو خواجه تاشیم در گرسنگی بصبر کردن ما هر دو درین دیار فاشیم…
گه تاب سر زلف مشوش میده گه عشوه این جان ستمکش میده با ما سر راستی نداری شاید باری به دروغ عشوه خوش میده
رخ تو طعنه بر ماه فلک زد سمندت خاک در چشم ملک زد دولعل تو خرد را دیده بردوخت دو جزع تو سمارا برسمک زد…
ای ز وجود تو کارها چو نگارم وی شده از جود تو چوزر همه کارم جودت ز اندازه رفت با که بگویم نعمتت ا زحد گذشت با که شمارم…
15 / 603 gösteriliyor