بخش ۱۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
دلارامی که رونق جمال او رفته بود و ظلمت ریش صفحه رویش گرفته طالبان را از مصاحبت خود صبور می دید و عاشقان را از مواصلت خود نفور دانست که حجاب ایشان مویی چند است بر عارض و زنخدان دمیده و از آن دام بی اندام مرغ دل ایشان رمیده
جحامی را طلب کرد که از بی یاری بجان آمده ام و از بی خریداری به فغان بیا و این حجاب را از پیش بردار و این دام را از هم بردر حجام مردی ظریف بود و طبعی لطیف داشت پاکی می راند و این قطعه می خواند
نوبت خوبی امرد چو سرآید آن به
که پی عشوه بناگوش و ذقن نتراشد
لوح عارض چو شد از موی تراشیده درشت
چوب ساییست که جز صفحه دل نخراشد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş