بخش ۴
ج جامی
0
Altın Yaprak
خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستاد
خلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است
خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق
که به چشم شفقت می نگرد در همه چیز
گر فتد در بره و میش وی اندک خطری
به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز
فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهد
پیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او
گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستم
به که از دندانت افتد رخنه ای در نان او
گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشت
به که پر سازی تهیگاه خود از بریان او
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş