بخش ۴۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید خود را به آنجا رسانید
یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند
یکی از آن میان گفت می دانید که این سگ چه گفت گفت این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند از خوان ایشان چه توقع توان داشت و از سفره ایشان چه تمتع توان گرفت
خواجه چون افکنده خوان نزدیک و دور
حظ و بهره برده زانجا بیدرنگ
حظ مسکین گر به از نزدیک چوب
بهره بیچاره سگ از دور سنگ
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş