بخش ۹
ج جامی
0
Altın Yaprak
مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنم
این سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری
سیم بر زر خریده تنگ مگیر
تا بدان نفس او بیارامد
تن به اتلاف مال ازو درده
تا به اتلاف جان نینجامد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş