شمارهٔ ۱۲۶
ج جامی
0
Altın Yaprak
تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است
کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است
کی مکمل گردد از ترک دو عالم آن کلاه
زانکه ترک دیدن آن ترک ترکی دیگر است
سخره نفس بهیمی را نزیبد تاج فقر
سر که هست افسار را درخور نه جای افسر است
زن بود کز زرد کند زیور برای دست خویش
دست مردان را همین افشاندن زر زیور است
تا نماید رو مریدان را چو خامه راه راست
پیر را از اشک بر رو تارها چون مسطر است
بر امید گنج کاخ عمر خود ویران مکن
کانچه خوانی گنج نامه نقش پشت اژدر است
پیر خواهد نقد عمر گم شده در خاک جست
کز پی غربال کرده قامت خود چنبر است
ذوق بخشد سامعان را آه چون خیزد ز سوز
عود باشد حاضران را دود کان از مجمر است
حرف وحدت را مدار امید جامی چون تو را
روی دل پر خط گوناگون چو پشت دفتر است
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş