شمارهٔ ۱۵۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
دوش در حلقه زلف تو دلم جا می کرد
هردم از هر شکن آن گرهی وامی کرد
هر گره را که از آن حلقه گشادی می داد
پرتو دیگر از آن روی تماشا می کرد
چشمش از نور جمال تو جلایی می یافت
جلوه ای خوب تر از پیش تمنا می کرد
در مظاهر که طلسمات حکیم ازلند
طلب گنج گران مایه اسما می کرد
چون از آن گنج گهر بهره خود برمی داشت
روی توحید در افراد مسمی می کرد
تیزبین گشته همه عین حقیقت می دید
هرچه عمری به وی ایما به من و ما می کرد
هر حکایت که درین مسیله جامی می گفت
نکته ای بود که روح القدس املا می کرد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş