شمارهٔ ۱۷۷
ج جامی
0
Altın Yaprak
نه همین وقت مرا عشق مشوش دارد
کیست در دور جمالت که دلی خوش دارد
جمع و فرقیست عجب زلف تو را صوفی وار
شانه اش جمع کند باد مشوش دارد
دل به هر حلقه جدا می کشد از زلف توام
دل من بین که ز زلفت چه کشاکش دارد
ابرش سرکش توکش جهد از نعل آتش
من دلسوخته را نعل در آتش دارد
دارد از کاسه سم سرخوشی کاسه می
هرکه در راه تو سر بر سم ابرش دارد
آفت جان شود و شور جهان هرکه چوتو
لب شیرین خط مشکین رخ مهوش دارد
میل طفلان سوی نقش است ازان رو جامی
بهر تو چهره به خونابه منقش دارد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş