شمارهٔ ۲۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
ای برده رخت رونق گل ها و سمن ها
دارد دهن تنگ تو در غنچه سخن ها
گر سرو نه با قد تو ماند نتوان برد
چون آب به زنجیر مرا سوی چمن ها
صحرای عدم لاله ستان شد چو شهیدان
با داغ تو رفتند به خون غرقه کفن ها
گفته ست به هر غنچه صبا وصف دهانت
مانده ست ز حیرت همه را باز دهن ها
مشکل که بود روی خلاصی دل ما را
از زلف تو با این همه خم ها و شکن ها
با لذت آوارگی وادی عشقت
غربت زدگان را نشود میل وطن ها
چون خامه به وصف خط تو خشک فرو ماند
جامی که شد انگشت نما در همه فن ها
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş