شمارهٔ ۲۱۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
سبزه از طرف چمن می خیزد
خطت از برگ سمن می خیزد
لاله با داغ تو خفته ست به خاک
زان به خون غرقه کفن می خیزد
گر سبک سر ننهد تن به رهت
جان روان از سر تن می خیزد
می شود صاعقه خرمن صبر
شرری کز دل من می خیزد
یارب این نکهت مشکین ز صبا
یا ز صحرای ختن می خیزد
نه که بوی نفس جانان است
که ز اطراف یمن می خیزد
گفتمش جامی و وصف سخنت
از سخن گفت سخن می خیزد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş