شمارهٔ ۲۲۷
ج جامی
0
Altın Yaprak
سحر به گوشه محراب زاریی کردم
به یاد ابروی تو اشکباریی کردم
قرارگاه دلم زلف بی قرار تو بود
عجب مدار اگر بی قراریی کردم
هوای زلف و رخت در دلم کهن شده بود
ز نودمیده خطت تازه کاریی کردم
نبرد بار غمت پای صبر من از جای
به زیر بار غمت بردباریی کردم
بر آستان تو سودم به خاک روی نیاز
سگان کوی تو را حق گزاریی کردم
شبی به سوی تو گفتی گذر کنم چو خیال
در انتظار تو شب زنده داریی کردم
برآر حاجت جامی چو گفتمت حالش
که این فسانه به امیدواریی کردم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş