شمارهٔ ۲۴۸
ج جامی
0
Altın Yaprak
آن سنگدل چو پیش اسیران غم نشست
یارب سبب چه بود که بسیار کم نشست
خواهم نشست با تو همی گفت یک دو روز
اکنون که کرد وعده وفا یک دو دم نشست
گر نیست در کفم گلی از روضه حرم
این بس که خار بادیه ام در قدم نشست
گر خفت زیر ریگ بیابان تنش چه باک
آن را که مرغ روح به بام حرم نشست
شد بر دلم مجال طپیدن عظیم تنگ
در سینه بس که تیر تو پهلوی هم نشست
سیل سرشک من نرود ز آستان تو
چون سایلی که بر در اهل کرم نشست
جامی به روی خود چو در وصل بسته دید
در کنج صبر روی به دیوار غم نشست
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş