شمارهٔ ۲۹
ج جامی
0
Altın Yaprak
شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
مااعظمه شانا ما ارفعه قدرا
ای پیکر روحانی از زلف بنه دامی
در قید تعلق کش ارواح مجرد را
من نقش خطت بستم روزی که قلم با خود
می زد رقم هستی این لوح زبرجد را
مپسند ز قتل من آزار بر آن ساعد
یک تیغ زن از غمزه خون ریز چو من صد را
من زنده و تو خیزی خون دگران ریزی
هر لحظه ازین غصه خواهم بکشم خود را
دردت ز ازل آید تا روز ابد پاید
چون شکر گذارد کس این دولت سرمد را
در وصف خطت نو کرد آیین سخن جامی
ذوقی دگر است آری اشعار مجدد را
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş