شمارهٔ ۳۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
روی خوش تو مطلع صبح صباحت است
خط لب تو سبزی خوان ملاحت است
هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت
دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است
دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست
خونابه ای که گشته روان زان جراحت است
راحت کف است پیش عرب چون کفم به کف
مالی کنم خروش که وه این چه راحت است
جنبیدن از در تو نیارد به هیچ باب
صوفی که عمر برده به سر در سیاحت است
افتاده زخم خورده تیغت ز خود خلاص
چون منعمی که خفته پی استراحت است
چون ساحت در تو ندیده ست هیچ جای
جامی که کرده روی زمین را مساحت است
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş