شمارهٔ ۳۸۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
کسی کو شب به بالین من بیمار می گردد
دلش از ناله های زار من افگار می گردد
غم من خور خدا را پیشتر زان دم که گویندت
فلان دیوانه گشته گرد هر بازار می گردد
رخت بنما که بر من جان سپردن در دم آخر
ز محرومی دیدار این چنین دشوار می گردد
خوش آن روزی که گفتی با رفیقان چون مرا دیدی
که این مسکین به کوی ما چرا بسیار می گردد
اجل بس نیست گویی بهر خونریز دل افگاران
که با آن داغ هجران تو اکنون یار می گردد
مه مقصود روی از مطلع امید ننماید
به رغم من چنین کین چرخ کژرفتار می گردد
به کویت خاک شد عاشق ولی با صد غم و حسرت
هنوزش جان به گرد آن در و دیوار می گردد
تو خوش بر مسند راحت به خواب نازی و جامی
به گرد کوی تو تا صبحدم بیدار می گردد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş